غزل شمارهٔ ۳۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قرار میبرد از خلق آه و زاری ما
به این قرار اگر مانده بیقراری ما
شویم گرد و به دنبال محملش افتیم
دگر برای چه روز است خاکساری ما؟
خمار صحبت تو عقل و هوش از من برد
چه مستیای ز قفا داشت هوشیاری ما
تو چون روی، به ره انتظار دیدهٔ خلق
به هم نیاید چون زخمهای کاری ما
به روی دشت اگر گردبادت آید پیش
ازو بپرس ز احوال بیقراری ما
کدام بار غم از خاطری ز یاد آید
که دهر ننهد بر دوش بردباری ما
نمانده جان و دلی تا به یادگار دهیم
کلیم را ببر از ما به یادگاری ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ بیقراری و درد ناشی از دوری معشوق و انتظار برای دیدار اوست. شاعر از زخمهای عاطفی خود و همچنین از وضعیت ناامیدکنندهاش میگوید. او احساس میکند که عشقی عمیق و سوزان در وجودش وجود دارد، اما این عشق به تنهایی و بیقراریاش دامن میزند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر توان تحمل این وضعیت را ندارد و از خداوند میخواهد که او را به یادگار بپذیرد. شعر در عین حالی که غمگین است، نشاندهندهٔ عواطف عمیق و زیبایی است که در پس عشق و انتظار نهفته است.