نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر سودازدگان جنگ به افسر دارد

سپر داغ از آنست که بر سر دارد

فرش ره کرده رخ زرد مرا خواری عشق

این زری نیستکه از خاک کسش بر دارد

دامنش سد سکندر بره وصل شود

عاشق بی زر اگر بخت سکندر دارد

هر که از داغ حسد بر دل او مهری هست

محضر ریختن خون برادر دارد

چاره ای نیست به از گردش ساغر او را

تلخ عیشی که غم از گردش اختر دارد

پنبه های صدف گوش درین قحط تمیز

نزد ابنای زمان عزت گوهر دارد

دعوی داغ نزاری بودش با تن ما

پر طاووس که صد مهر به محضر دارد

دل ز هم صحبتی دیده ز خون گشت تهی

می در آن شیشه نماند که دو ساغر دارد

باطن هر که منور شود از آتش عشق

می توان یافت که چون شمع چه بر سر دارد

خضر این بادیه را چند نشانست کلیم

اول آن کو قدم آبله پرور دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق، حسد و دردهای ناشی از آنهاست. شاعر به تأمل در جنگ و جدال‌های عاطفی می‌پردازد و به خوبی و بدی‌هایی که در روابط انسانی وجود دارد، اشاره می‌کند. او به داغ عشق و حسرت‌های ناشی از آن می‌پردازد و بیان می‌کند که عشق می‌تواند هم دل را روشنی بخشد و هم سبب رنج و دردی عمیق شود. همچنین اشاره به مشکلات و چالش‌های زندگی و قحطی‌های معنوی دارد. در نهایت، شاعر به سفر درون و تجربه عشق به عنوان یک روش برای یافتن حقیقت و معنی زندگی تأکید می‌کند.