غزل شمارهٔ ۴۰۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون اشک پریشان سفری را چه کند کس
سرمایه هر شور و شری را چه کند کس
دکان به چه کار آید اگر مایه نباشد
بیدجله خون چشم تری را چه کند کس
اشک آمد و بیناییم از دیده برون شد
همخانگی پردهدری را چه کند کس
از روشنی شمع وصال تو گذشتیم
خود گو که فروغ شرری را چه کند کس
آیینه غبار از نفس ما نپذیرد
زینگونه دم بیاثری را چه کند کس
هردم دل دیوانه ما در خم زلفیست
سودازده دربهدری را چه کند کس
آید چو خیالت کنم از سینه برون دل
در بزم طرب نوحهگری را چه کند کس
یاری ز خط و خال چه خواهی پی قتلم
در کشتن موری حشری را چه کند کس
نقد دو جهان موسم گل قیمت می نیست
چون غنچه همین مشت زری را چه کند کس
یار این دل صد پاره کلیم از تو نگیرد
ویرانه بی بام و دری را چه کند کس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و ناتوانی خود از تحمل درد و اندوه میپردازد. او از اشک و ناامیدی سخن میگوید و اینکه هیچ چیز نمیتواند این شور و شوق را تسکین دهد. به استفاده از مثالهایی مانند دکان بدون کالا و شمع بدون نور، او نشان میدهد که بدون ارزش و مایه، هر چیزی بیمعناست. او همچنین به چشman و دل دیوانهاش اشاره میکند و اینکه هیچ یاری نمیتواند از خط و خال محبوبش او را نجات دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که وقتی دلش هزار تکه شده است، هیچ چیزی نمیتواند او را درمان کند و تمام زیباییها و نعمتها در این بیخانمانی و بینوایی او بیاثرند.