غزل شمارهٔ ۳۹۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا تیغ او به داد اسیران نمیرسد
یک سر به کوی عشق به سامان نمیرسد
جایی که پای خاطر من در میان بود
آشفتگی به زلف پریشان نمیرسد
از خود چو نگذری به مرادی نمیرسد
سر تا بریده نیست به سامان نمیرسد
در بیت ابروی تو که بیعیب آمده است
جز دخل کج به خاطر مژگان نمیرسد
ما طفل بودهایم و شب جمعه دیدهایم
هرگز به صبح شنبه مستان نمیرسد
یک حرف بیش نیست سراسر بیان عشق
این طرفه تر که هیچ به پایان نمیرسد
کوتاهی زمانه به جایی رسیده است
کز می دماغ بادهپرستان نمیرسد
چون شیشه شکسته ز ما دست شستهاند
اصلاح ما به خاطر یاران نمیرسد
پهلو تهی کنند ز مست برهنه تیغ
ز آن رو نگاه یار به مژگان نمیرسد
شعرت کلیم اگر همه شعری نسب بود
نبود بلند تا به سخندان نمیرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و اندوه عاشقانه و نارساییهای عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "تیغ" و "زلف پریشان" به توصیف ناامیدی و بیثمری در عشق میپردازد. او اشاره میکند که در عشق، اگر به مراد نرسد، هیچ چیز به سامان نمیرسد و مشکلات مختلفی مانند زمانه و فاصلههای عاطفی مانع از رسیدن به مطلوب میشوند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که عشق و بیان آن به گونهای است که هیچگاه به پایان نمیرسد و همواره در پیچیدگیها و دشواریهایش باقی میماند.