نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش

آن‌چه پروانه ندیدست زبال و پر خویش

منع‌ام از ناله چرا فاش چو شد رازِ نهان

چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش

خانه‌زاد جگر سوخته ماست همان

ناله هر چند به افلاک رساند سر خویش

یک تن از اهل وفا نیست به خونگرمی من

باورت گر نبود پرس هم از خنجر خویش

تنگ چشمی فلک بیش از آنست که بود

نگذارد که نشینیم به خاکستر خویش

مرهم داغ جنون خاک سر کوی کسی است

ای خوش آن روز که آن خاک کنم بر سر خویش

پاره دل گره رشته اشکست کلیم

این گره باز کن از کار دو چشمِ تر خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردهای درونی خود را بیان می‌کند. او در بزم محبوبش، دردی را حس می‌کند که هیچ‌گاه پروانه آن را درک نکرده است. شاعر از ناله و فریاد خود می‌گوید و می‌پرسد چرا باید در برابر دردهایش سکوت کند. او خانه‌ای دارد که پر از اندوه است و به تنهایی آن را تجربه می‌کند. او از بی‌وفایی دیگران و عدم کنار آمدن با مشکلات زندگی گله‌مند است و آرزو دارد زمانی بیاید که بتواند بر دردهای خود فایق آید. در پایان، شاعر از اشک‌های خود و گره‌های عاطفی‌اش سخن می‌گوید و خواهان رفع این گره‌هاست. این شعر حس تنهایی، عشق و اندوه عمیق را به تصویر می‌کشد.