غزل شمارهٔ ۴۰۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش
افکنی بر شانه هرگه دیده خود بین خویش
خاکساری سربلندی را ز سر وا کردن است
نه حصیر و خشت کردن بستر و بالین خویش
بر کریمان شکر سائل در حقیقت واجبست
زانکه گلبن را سبکباریست از گلچین خویش
در پناه فیض عریانی مسلم ماند خار
گل چه آفتها که دید از جامه رنگین خویش
در طریقت عار چون از دین خود برگشتنست
گر بجام جم دهد کس کاسه چوبین خویش
هر گران سنگی شود زاندیشه روزی سبک
آسیا را دانه می اندازد از تمکین خویش
خودشکن را خوش نیاید مدح و بیش از دیگران
خودپسند از ابلهی خود می کند تحسین خویش
تلخ کامان دگر داری بجز ساغر، بده
دیگران را هم زکاتی از لب شیرین خویش
از غم جانسوز خود تا کی توان دیدن کلیم
همدمان را چون چراغ کشته بر بالین خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نقد رفتار انسانها و چالشتهای دینی میپردازد. او به شیخی اشاره میکند که به جای توجه به روح دین، بر روی ظواهر و ریاکاریهای دینی تمرکز دارد. شاعر میگوید که سادگی و خاکساری واقعی باید در زندگی رعایت شود و نه فقط در مراسم و آداب. او به ضرورت سپاسگزاری از بزرگان و یادآوری میکند که خوشبختی به سادگی و دوری از تظاهر و خودپسندی است. همچنین از مشکلات و دسیسههایی که انسانها به خاطر جاهطلبی و خودخواهی ایجاد میکنند، سخن میگوید و به تلخکامیهایی که در پی آن به وجود میآید، اشاره میکند. در نهایت، او از انسانها میخواهد که به جای غم و اندوه، به شیرینی و شادیهای زندگی توجه کنند.