نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟

کشد زآیینه بیرون عکس را، مژگان گیرایش

ره عشق ار به سر آید ندارد راه بیرون‌شد

به ساحل گر رسد کشتی همان دریا بود جایش

به قتلم غمزه‌ی خونریز را همدست مژگان کن

چه سود از تیغِ تنها، گر نباشد کارفرمایش؟

همه رنگینی اشکم، همه رعنایی آهم

ز عکس آن گل رو دان، ز یاد نخل بالایش

کُند قمری خیال سرو و بر خاک آشیان بندد

به هرجا سایه افتد بر زمین از قد رعنایش

سیه‌روزی به این خوش‌طالعی هرگز نمی‌باشد

به کام دل چه خوش پیچیده زلفش بر سراپایش

کلیم اندر ره عشقش به غارت داد سرمایه

نمانَد هیچ با او غیر خاری چند در پایش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق می‌پردازد. شاعر از جذابیت چشمان معشوق و تأثیر آن بر دل سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که عشق یک مسیر بدون خروج است. او به مرگ و غم عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که تیغ تنها بی‌فایده است اگر عشق در کار نباشد. اشک‌ها و آه‌هایش ناشی از یاد معشوق و زیبایی اوست و حسرتی به دل دارد. شاعر به سختی‌های عشق و غم‌های ناشی از آن اعتراف می‌کند و در نهایت به نتایج تلخ عشق که به زندگی‌اش لطمه‌ می‌زند، اشاره می‌کند. عشق برای او همچون غارتگری است که تمام دارایی‌اش را می‌گیرد و فقط خاری برایش باقی می‌گذارد.