نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل شاد از آنم که دل شاد ندارم

وارسته منم خاطر آزاد ندارم

در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم

شمع سحرم حاجت جلاد ندارم

ترسم نبرد راه نسیمی بچراغم

شب نیست که شمعی بره باد ندارم

باید زمن آموخت ره و رسم اسیری

عمریستکه در دامم و صیاد ندارم

بینام باو نامه نویسم، چه توان کرد

چون نام خود از شغل غمش یاد ندارم

دامان ترم پاکتر از دامن دریاست

شرمندگی از عصمت زهاد ندارم

شب نیست که در دست پی مشق جراحت

پیکان تو چون خامه فولاد ندارم

با نیک و بدم همچو کلیم آینه صافست

گر شمع شوم رنجشی از باد ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ابراز احساسات عمیق و پیچیده خود می‌پردازد. او از شادی کاسته سخن می‌گوید و بیان می‌کند که علیرغم وفاداری‌اش به معشوق، احساس رهایی و آزادی ندارد. شاعر با بیان اینکه برای عشق معشوقش حاضر است جانش را بدهد، از نبود خواسته‌ها و آرزوهایش شکایت می‌کند. او از حالت ناامیدی و نبود یاری در زندگی صحبت می‌کند و احساس می‌کند که حتی در اوج عشق، نمی‌تواند به معشوق خود نامه بنویسد، زیرا از نام و هویت خود ناآگاه است. همچنین، او خود را از لحاظ پاکی و عفت از دیگران متمایز می‌داند و در نهایت به پذیرش وضعیت خود، با وجود رنج‌ها و دردهایی که دارد، اشاره می‌نماید.