غزل شمارهٔ ۴۳۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چکنم
من و یک حوصله تنگ باینها چکنم
سنگ بر سینه زنم شیشه دل می شکند
نزنم شوق چنین کرده تقاضا چکنم
در ره عشق اگر بار علایق همه را
بفکنم، با گهر آبله پا چکنم
ماتم بال و پر ریخته ام بس باشد
خویش را تنگ دل از دیدن صحرا چکنم
درد بیدردی چون باز دوا می طلبد
دردهای کهن خویش مداوا چکنم
منکه چون گرد بهر جا که نشینم خوارم
جنگ با صدرنشینان بسر جا چکنم
گله از چرخ بود تیر فکندن به سپهر
چون بجائی نرسد شکوه بیجا چکنم
خار بی گل شده هر جا گل بی خاری بود
گر نبندم ز جهان چشم تماشا چکنم
کنج تنهائیم از گور درش بسته ترست
عزلتم گر ندهد شهرت عنقا چکنم
سر و برگ جدلم نیست چو با خلق کلیم
نکنم گر ببد و نیک مدارا چکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ابراز احساسات و نگرانیهای شاعر درباره زندگی، عشق و تنهایی میپردازد. شاعر در حالتی از یأس و ناامیدی قرار دارد و احساس میکند که دنیا به او تنگ آمده است. او به تضاد میان خواستههای قلبی و واقعیتهای زندگی اشاره میکند و از درد و رنجهایی که تجربه کرده، گلایه دارد. احساس تنهایی و بیپناهی او نمایان است و میخواهد از دردهای کهنه رهایی یابد، اما در عین حال نگران تأثیرات منفی آن بر خودش و دیگران است. در نهایت، شاعر به خود میگوید که باید به شرایط موجود عادت کند و از خود سؤال میکند که چه باید بکند.