نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۷ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عمری‌ست که یک مستی سرشار ندیدم

در پای خُم افتادن دستار ندیدم

بر دولت وصلی که فلک رشک ندارد

جز صحبت آیینه و زنگار ندیدم

در ظلمت بخت سیه خویش بماندم

چون آب خضِر روی خریدار ندیدم

افسوس که چون نخل گران‌بار درین باغ

دستی ز رفیقان به ته بار ندیدم

چون رشته‌ی گلدسته به گِرد همه خوبان

گردیدم و یک یار وفادار ندیدم

بادا سر آیینه‌ی زانو به سلامت!

رویی گر از آن آینه رخسار ندیدم

همچون هدفم بخت نوازش ز کسی نیست

هر جا که شدم غیر دل‌آزار ندیدم

تا از مدد ناخن تدبیر گذشتم

در راه طلب، عقده‌ی دشوار ندیدم

با آن‌که کسی چیزی در بار ندارد

در قافله‌ی خلق، سبک‌بار ندیدم

در کوی توکل که به حق پشت امید است

کاهی که دهد پشت به دیوار، ندیدم

با اهل طرب نیز کلیم! ارچه نشستم

از خنده به جز نام ز سوفار ندیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی و تنهایی خود سخن می‌گوید. او سال‌هاست که مستی و خوشحالی واقعی را تجربه نکرده و به دنبال دوستی و همراهي وفادار است، اما در بین دوستان و آشنایان، هیچ‌کس را با وفا نمی‌بیند. شاعر از مشکلات زندگی و بخت بد خود گله می‌کند و بیان می‌کند که در مسیر تلاش و جستجوی خود هیچ راه‌حلی پیدا نکرده است. او به عدم وجود امید و حمایت نیز اشاره می‌کند و در نهایت از حسرت و اندوهی که بر دلش سنگینی می‌کند، سخن می‌گوید. این شعر تصویر روشنی از نومیدی و ناکامی در روابط انسانی و جستجوی محبت و دوستانی صادق دارد.