غزل شمارهٔ ۴۵۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
همه پاکان بحر و بر دیدم
چه تری ها زخشک وتر دیدم
نیک و بد در زمانه ما نیست
هر چه دیدم ز بد بتر دیدم
سوختن در فراق او این بود
پختگی ها کزین سفر دیدم
می رمم همچو سگ گزیده زآب
بسکه طوفان ز چشم تر دیدم
سرمه را دیده ام بآب دهد
دود آتشگه جگر دیدم
عقل را در سرم بچرخ آورد
پیچ و تابی کز آن کمر دیدم
می روم رو شکفته تا دم تیغ
چین پیشانی سپر دیدم
باطنش همچو پشت آینه بود
ظاهر هر که صاف تر دیدم
شیشه از سنگ آن ندید کلیم
که من از بالش هنر دیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تعبیر از تجربیات خود در زندگی میپردازد و به تضادهای نیک و بد در جهان اشاره میکند. او از دگرگونیها و دردهای فراق معشوق سخن میگوید و به عمق احساسات خود اشاره دارد. همچنین به کنکاش در درون انسانها میپردازد و میگوید که ظاهر افراد ممکن است فریبنده باشد، در حالیکه باطن آنها میتواند متفاوت باشد. شاعر به نوعی از امید و زخمهای ناشی از عشق و تجربه زندگی میگوید و در نهایت به اهمیت هنر و زیبایی در زندگی اشاره میکند.