غزل شمارهٔ ۴۵۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون دف تر ناله از بیداد کمتر میکنم
میکشم جور و تغافل در برابر میکنم
سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرا
بوی خون میآید از خاکی که بر سر میکنم
بس که هردم میرسد فوج بلایی بر سرم
گر کشم آهی خیال گرد لشکر میکنم
آنقدر کالماس بر داغم سپهر افشانده است
من نمک از گریه شب در چشم اختر میکنم
میبرم با خود لباس داغ حسرت را به خاک
پیش بینم فکر عریانی محشر میکنم
زاهدان عهد ما معیار حق و باطلند
هرچه را منکر شوند این قوم باور میکنم
سرکشیها را غبار از سر اگر بیرون کند
خویش را با خاک در پستی برابر میکنم
رشته از گوهر به خود میبالد و تن از سخن
گر سخن گویم علاج جسم لاغر میکنم
در جهان دائم نشان تیر انکارم کلیم
گر ز مصحف چامه ناموس در بر میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان درد و رنج شاعر از مصائب و ناامیدیها میپردازد. او احساس میکند که باید در برابر ظلم و بیعدالتی صبر کند، حتی اگر سرنوشتش شهادت نباشد. از خاکی که بر آن زندگی میکند، بوی خون و مصیبت استشمام میکند و زندگیاش مملو از بلایا و غمهاست. زاهدان زمان او، حق را به سلیقه خود تفسیر میکنند و او به این ناحق بودنها اعتراف میکند. شاعر در نهایت، بیان میکند که با تحمل این دردها و غمها، به نوعی در پی رهایی و تغییر وضعیت خویش است، اما عمیقاً به دنیای پر از نیرنگ و انکار دچار شده است.