غزل شمارهٔ ۴۶۲ - در مدح شاهجهان کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر شکال دولت آبادست و ما بیبادهایم
دامن دولت که ساقی باشد از کف دادهایم
دانه تسبیح بیآبست، کی بر میدهد
ما چه بیحاصل به دام زهد خشک افتادهایم
قلعهها از دولت شاه جهان مفتوح شد
ما ز دست بسته مهر شیشه نگشادهایم
خود متاع خانه خویشیم، چون مرغ قفس
گر نهایم آزاد از قید جهان آزادهایم
روی برگشتن نمیدارد هدف از پیش تیر
تو کمان فتنه را زه کن که ما اِستادهایم
پیش ما بزم نشاط و حلقه ماتم یکیست
شمع بزمیم از برای سوختن آمادهایم
نه به ما پای گریزی مانده نه دست ستیز
بر سر راه حوادث همچو مور جادهایم
از تلاش سرفرازی کی به جایی میرسیم
ما که از افتادگی در پیش چون سجادهایم
پر نمیپیچیم بر صید مراد خود کلیم
ما که عنقا را به دام آورده و سر دادهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و ناامیدی فردی است که در جستجوی خوشبختی و آزادی است، اما در دام رنج و محدودیت گرفتار آمده است. شاعر در توصیف دنیای خود به استفاده از دلایل و استعارههای مختلف میپردازد. او از فقدان باده و لذت در زندگی میگوید و اینکه در مقابل زهد خشک و بیحاصل قرار گرفتهاند. همچنین به ناکامی در دستیابی به آرزوها و آزادی اشاره میکند و خود را مانند مرغی در قفس میبیند. در نهایت، او به واقعیتهای سخت زندگی و تلاش بیفایده برای درک سرافرازی و موفقیت اشاره دارد و حس میکند که در برابر حوادث و مشکلات، ضعفی ندارد و باید در مقابل آنها ایستادگی کند.