غزل شمارهٔ ۴۶۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر رگ دل گاه ناخن گاه نشتر می زنم
هر زمان بر ساز غم مضراب دیگر می زنم
در لباس شید زاهد در حرم ره می روند
من درین میخانه بدنامم که ساغر می زنم
عقده مکتوب ما را از گشادن بهره نیست
این گره بیهوده بر بال کبوتر می زنم
جام چون لبریز شد دیگر نمی دارد صدا
با دل پر درد حرف شکوه کمتر می زنم
گه گریبان می درم گه می شکافم سینه را
جستجوئی می کنم خود را بهر در می زنم
می توان گاهی بمکتوبی مرا خورسند کرد
من ز مردی داستان شکوه را سر می زنم
تازه می گردد دلم هرگاه آهی می کشم
هر نفس کز دل کشم دامن بر اخگر می زنم
خودنمائی شیوه من نیست، چون دیوار باغ
گل بدامن دارم اما خار بر سر می زنم
عاقبت بر شمع رویش می زنم خود را کلیم
منکه چون پروانه ام خود را برین در می زنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از احساسات عمیق قلبی و رنجهای خود سخن میگوید. او از سوز و گداز دلش مینالد و در عین حال در جستجوی شادی و آرامش است. او در زندگی خود بین دوگانگیها سرگردان است؛ گاه غمگین و گاه امیدوار. شاعر به زهد ظاهری اشاره میکند و تضاد بین زندگی مجلل و زهد را نشان میدهد. او از تلاش برای آزاد کردن درد و رنجهایش و بیان آنچه در دل دارد صحبت میکند. در نهایت، او به زیبایی و زشتی در زندگی اشاره میکند و خود را به پروانهای تشبیه میکند که برای عشق میسوزد و به سمت شمع میرود.