غزل شمارهٔ ۴۶۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کو همتی که از همه قطع نظر کنیم
وز سر گذشته چاره هر دردسر کنیم
ما را محل رحم ندانسته روزگار
گر همچو شمع از همه تن گریه سر کنیم
در نامه شکل زلف ترا می کشیم و بس
گر شرح حال در هم خود مختصر کنیم
گر منت وظیفه گرانی چنین کند
ترک وظیفه خواری فیض سحر کنیم
یک گام بی متابعت او نمی رویم
گر سایه را بخویش رفیق سفر کنیم
بنشین دمی بدیده گوهر فشان ما
تا رشته میان ترا پرگهر کنیم
گر اشک را بکام دل خویش سر دهیم
در سنگ آبیاری تخم شرر کنیم
روی تنک بلاست که صد ره شدیم پست
ما را نداد دل که غم از دل بدر کنیم
در چاره صداع زیاده سری کلیم
مشتی ز خاک کوی قناعت بسر کنیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون تلاش، اندوه و طبیعی بودن دردها میپردازد. او از جامعه و روزگار شکوایه دارد که به او رحم نمیکنند و همچون شمعی که از خود میسوزد، دچار اندوه است. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگرچه او در پی زیباییهای ظاهری است، اما باید بر سختیهای زندگی غلبه کند و به قناعت و رضایت درونی برسد. او همچنین تاکید دارد که تا زمانی که از راه مستقیم و صحیح پیروی نکند، نمیتواند پیشرفت کند. در نهایت، او بر اهمیت تحمل مشکلات و تلاش برای خوشبختی تاکید میکند.