غزل شمارهٔ ۴۵۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بار ناموسی نداریم از پی دل می رویم
از تهی پائی چه بی اندیشه در گل می رویم
هرگز از سرگشتگی راهی بسر ناورده ایم
مضطرب هر سو چو مرغ نیم بسمل می رویم
طالع وارون ما از بس به سستی مایلست
پا اگر بر سنگ بگذاریم در گل می رویم
چون خس و خاشاک سیلاب ایمنیم از گمرهی
پا بدوش راهبر دائم بمنزل می رویم
یاد ما میکن گهی پربار خاطر نیستیم
با همه دیر آمدنها زود از دل می رویم
نیست خاشاک وجود ما جدا از سیل غم
ما خس و خاریم، اما کم بساحل می رویم
فیض کوی میفروش این بس کز آسیب خمار
بر درش دیوانه می آئیم و عاقل می رویم
جوشن تدبیر از تن کنده و آسوده ایم
راه اگر دارد خطر ما نیز غافل می رویم
رنگ خون ما نخواهد رفت از دستش کلیم
این حنا تا هست کی از یاد قاتل می رویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و وضعیت خود میپردازد. او از بیمسئولیتی و سرگشتگی سخن میگوید و نشان میدهد که از دلتنگی و مشکلات زندگی فرار میکند. شاعر احساس میکند که در زندگی مانند خس و خاشاک، بیهدف و بیخیال در برابر چالشها حرکت میکند و به سادگی از سختیها عبور میکند. او به یادآوری از گذشته و تأثیرات آن بر خود اشاره میکند و همچنین به این نکته میپردازد که اگرچه در زندگی درد و سختی وجود دارد، اما وی همچنان راه خود را ادامه میدهد. به طور کلی، شاعر در تلاش است تا از نیروی عشق و زندگی لذت ببرد و از جایی که هست، بیخیال و آزادانه به سمت آینده گام بردارد.