غزل شمارهٔ ۴۶۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
غم مسکن و فکر مأوا ندارم
عجب نیست گر در دلی جا ندارم
درین بحر از خجلت تنگ ظرفی
حبابم که چشمی ببالا ندارم
شکفته رخ از فقر همچون سرابم
ترشروئی ابر و دریا ندارم
خرد چیست از فکر دنیا گذشتن
نگوئی که من عقل دنیا ندارم
چرا در غم ماست پیوسته زلفت
در آن کوچه من خانه تنها ندارم
جنونم دل از سنگ طفلان فکندست
ز شرمندگی روی صحرا ندارم
گدای در دلبرانم چو شانه
بجای دگر دست گیرا ندارم
بآئینه زانوی خویش گاهی
سری می کشم روی درها ندارم
نخواهد رسیدن بمقصود دستم
اگر آبله در ته پا ندارم
کلیم از سر آرزوها گذشتم
گواهم که بر بخت دعوا ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس تنهایی و فقر روحی خود سخن میگوید. او به نبود مسکن و مأوی اشاره میکند و از خجالت و ناتوانیاش در زندگی گلایه میکند. شاعر به تشبیه خود به حباب و سراب میپردازد و میگوید که در دریا و ابر ترشرو، جایی ندارد. او بر این باور است که خرد واقعی در گذشتن از دنیای مادی است و در عین حال از تنهایی و غم خود در کوچههایی یاد میکند که خانهای برایش نیست. او از جنون و شرمندگی خود میگوید و به این نکته اشاره دارد که در دل اشتیاق دارد، اما در دستیابی به آرزوهایش ناکام مانده است. در نهایت، او به ناامیدی و بیانصافی در بختش اعتراف میکند.