غزل شمارهٔ ۴۷۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهام
موی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم
نام خود را از زبان هیچکس نشنیدهام
اشک رنگین، داغ حرمان، زخم رشک مدعی
وه چه گلها بهر تابوت تمنا چیدهام
بر تنم هر جا که اشک افتد، برآید دود از آن
از تف تبهای هجران تاب از بس دیدهام
عیبپوشی سهل باشد، عیب نادیدن خوشست
چشم من روشن که دایم صاحب این دیدهام
فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هست
گریه تا بس کردهام بر بخت خود خندیدهام
گل به بستر تا نیفشانی نمیخوابی و من
شمعسان با شعله در یک پیرهن خوابیدهام
از سیهروزی رهایی چون بیا بد دل، که من
هر رگ او را به تار زلف او تابیدهام
همچو من در پیش یار بیوفای خود کلیم
زود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عاشق است که همچنان با حسرت و عشق به معشوقش زندگی میکند. شاعر از محو شدن در عشق صحبت میکند و میگوید که از شدت غم و فراق، اشک و دود از وجودش برمیخیزد. او خود را گمنام میداند و حتی نامش را از زبان دیگران نشنیده است. با وجود عذابهای فراوان و حسرتهای عمیق، هنوز به زندگی ادامه میدهد و به دنبال لحظاتی از خوشی و عشرت است. شاعر در نهایت به وفاداریاش به معشوق اشاره میکند و میگوید که با وجود بیوفایی معشوق، هنوز هم نشانههایی از عشق و وفا را در خود حفظ کرده است.