غزل شمارهٔ ۴۷۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آوردم از مو قلم چون شرح ضعف تن کنم
ور ز جان سختی نویسم خامه از آهن کنم
کلبهام هرگز چراغ از تیرهروزیها نداشت
در دم آخر عجب گر خانه را روشن کنم
کی بود کو را بیابم واگذارم خویش را
از گریبان دست بردارم در آن گردن کنم
جامه فانوس می پوشاندم هر دم بزور
من کجا پروای جان دارم که فکر تن کنم
صورت قلاب ماهی گیرد از ناراستی
رشته تسبیح زاهد را چو در سوزن کنم
قطره ای از اشک خونین می چکانم بر سرش
انتخاب خار خوش قدی چو در گلشن کنم
بلبلان را ناله در گلزار کردن عیب نیست
همچو نی لب بر لبش بگذارم و شیون کنم
دل فسرد از توبه دیگر می کشی بیفایدست
در چراغ مرده نفعی نیست گر روغن کنم
چون کنم اظهار نسبت با گرفتاران کلیم
خویش را مرغ قفس از چاک پیراهن کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و اندوه خود میپردازد. او از ضعف بدن و سختیهای زندگی میگوید و اشاره میکند که حتی در شرایط سخت نیز سعی در روشن کردن کلبهاش دارد. شاعر به دنبال یافتن کسی است که او را درک کند و از مشکلاتش رهایی بخشد. او به تمثیل اشک و ناله برای بیان غم و رنج خود پرداخته و از احساس بیپروایی نسبت به جانی که دارد، سخن میگوید. همچنین، به ناامیدی از توبه و بیفایده بودن تلاشهایش در شرایطی که روشنایی و امیدی وجود ندارد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر خود را به مرغی در قفس تشبیه میکند که در تلاش است تا از محدودیتها رهایی یابد.