غزل شمارهٔ ۴۸۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم
غیر از میان چه قافیه آندهان کنم
چون خودفروش سود زسوا ندیده ایم
گر خاک را بزر بفروشم زیان کنم
خاموشی است ذکر خفی نزد سالکان
کو فرصتی که آن را ورد زبان کنم
پرواز من بسرکشی گل نمی رسد
در سایه نهال مگر آشیان کنم
جان از کدام و دل کدامست از آن دو لب
بگذار تا ببوسه یکی را نشان کنم
خاشاک سیلم از کشش جذبه می روم
نه همچو گرد همرهی کاروان کنم
بر خوان روزگار که نعمت حوادث است
آب ار خورم ملاحظه استخوان کنم
جز بینوائی تو ندارم دگر کلیم
چیزیکه توشه سفر لامکان کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از بیان احساسات و اندیشههای عمیق خود صحبت میکند. او از توصیف دهان محبوبش شروع میکند و میگوید که نمیتواند قافیهای را از این توصیف بیرون بیاورد. او به حراج کردن خاک اشاره میکند و میگوید که این کار برایش زیانآور خواهد بود. شاعر خاموشی و ذکرهای نهانی را نزد سالکان مهم میداند و این سؤال را مطرح میکند که فرصتی برای بیان آنها وجود دارد یا خیر. او به پرواز و احساسات عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که نمیتواند به دلخواهی که دارد برسد. در نهایت، او از درد و فقر ناشی از عشق محبوبش صحبت میکند و میگوید که جز غم و اندوه او چیزی برای گفتن ندارد. این شعر به زیبایی و عمق احساسات انسانی نسبت به عشق و زندگی میپردازد.