غزل شمارهٔ ۴۷۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان کاهدم چو حق سخن را ادا کنم
گر نقد جان دهند سخن را بها کنم
با عالمی مرا سر همخانگی کجاست
کو مرگ تا که خلوت راحت جدا کنم
چندانکه جای در دل آتش کند سپند
خواهم که جا بخاطر آن بیوفا کنم
سرگشتگی عجب بمیانم گرفته است
دلدار در کنارم و رو در قفا کنم
از گریه دیده رفته زدست و بدست نیست
غیر از غبار خاطر تا توتیا کنم
یک بزم را ببوی سخن مست می کنم
چون شیشه هر کجا که سر حرف وا کنم
سامان خونفشانی روز و شبم نماند
دیگر باشک شام چو شمع اکتفا کنم
داروی یأس با همه دردی موافقست
زین یک دوا هزار مرض را دوا کنم
تن را چو در لباس قناعت بپرورم
همچون غرابه پیرهن از بوریا کنم
گر هجو نیست در سخن من زعجر نیست
حیف آیدم که زهر در آب بقا کنم
تنبیه منکران سخن می توان کلیم
گر اژدهای خانه بآنها رها کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و پیچیدهای را دربارهی بیپناهی و شکیبایی خود بیان میکند. او از جانکاهی و دشواریهایی سخن میگوید که در پی بیان حقیقت است. به دنبال شناخت companionship و آرامش، او به مرگ به عنوان راهی برای جدا شدن از آلام زندگی اشاره میکند. شاعر همچنین از چوپانی در آتش و عشق ناوفا سخن میگوید و همزمان از سردرگمی و جدایی از عشق خود رنج میبرد. او با اشاره به غم و اندوه، در جستجوی کلماتی برای بیان این احساسات است و در عوض تلاش میکند تا با استقامت و قناعت به زندگی ادامه دهد. این شعر از احساساتی همچون یأس، سردرگمی و تلاش برای یافتن آرامش در پیچیدگیهای زندگی پر است و به نوعی مبارزه با مشکلات و جستجوی حقیقت را نشان میدهد.