غزل شمارهٔ ۴۸۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تمام دردم و روی دوا نمی بینم
بچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنم
دمیکه راه روم پیش پا نمی بینم
اگرچه پرده حیرت غبار چشم منست
ز عشوه های نهانی چها نمی بینم
بزخم اگر چه بسی کار تنگ می گیرد
خوشم به بخیه که روی دوا نمی بینم
میان لشکر بیگانه تغافل او
بجز نگاه دگر آشنا نمی بینم
برون نمی روم از خانه همچو آئینه
اگر بدیدنم آیند وا نمی بینم
بجز کدورت از افلاک هیچ حاصل نیست
بغیر گرد درین آسیا نمی بینم
دلم بدست تو، دستم بسر زماتم دل
فغان که دست و دل خود بجا نمی بینم
کلیم گر همه تن چون حباب دیده شوم
بچشم حرص در آب بقا نمی بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دردها و غمهای عمیق خود میگوید. او به توصیف مشکلاتی میپردازد که در زندگیاش وجود دارند و از کمبود دارو و درمان برای دردهایش گلایه میکند. هرچند به عشق و زیباییهای نهانی اشاره میکند، اما در عین حال احساس عدم توانایی در دیدن راههای بهتر را دارد. او از تنهایی و حسرتی که ناشی از دوری از معشوقش است، سخن میگوید و تأکید میکند که تنها کدورت و ناامیدی را در زندگی میبیند. در نهایت، شاعر به سرنوشت ناامیدکنندهاش و عدم وجود امید و نگرش مثبت در زندگی خود، اشاره میکند.