نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ریخت ناخن بس که خار یأس از پا می‌کشم

بر در دل می‌نشینم پا ز درها می‌کشم

ساعدم از زیر بار آستین بیرون نرفت

چون نگویم دست همت را ز دنیا می‌کشم

شحنه را بر من گرفتی، محتسب را دست نیست

شیشه در بارم نباشد گرچه صهبا می‌کشم

دور من چون می‌رسد ساقی دو ساغر ده مرا

می به یاد آن دو چشم مست شهلا می‌کشم

حلقه‌ای در گوش بخت افکنده آن چشم سیاه

کز نگاهش سرمه در چشم تماشا می‌کشم

می‌رسد مستی به سرحدی که نشناسم ترا

جام سرشار تغافل سخت تنها می‌کشم

سنگ در دیوارها از شوخی طفلان نماند

شهر اگر ویران شود خود را به صحرا می‌کشم

ناخدای کشتی می می‌توانم شد کلیم

بردبارم همچو کشتی گرچه دریا می‌کشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق یأس و دل‌تنگی است. شاعر از درد و سختی‌هایی که در زندگی تجربه می‌کند، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چقدر برای رهایی از مشکلات تلاش می‌کند. او به تصویر کشیدن مناظر و لحظاتی که به یاد معشوقش می‌افتد، می‌پردازد و این یادآوری حتی در حال مستی نیز او را رها نمی‌کند. در ادامه، شاعر احساس انزوا و جدایی را با توصیف دیوارها و ویرانی شهر بیان می‌کند و در نهایت به قدرت ملاحظه‌گر خود اشاره می‌کند که می‌تواند در شرایط سخت مانند دریانوردی در میان طوفان، با بردباری پیش برود. به‌طور کلی، شعر به بررسی احساسات پیچیده و کشمکش‌های درونی شاعر می‌پردازد.