غزل شمارهٔ ۵۰۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ من
ورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من
طینتم بر عاریتهای جهان چسبیده است
گر فشانی گرد از رویم بریزد رنگ من
بسکه خرسندم زکنج فقر کاسیبش مباد
نعمت الوان بود غمهای رنگارنگ من
با همه کم فطرتی دارم ز همت گوشه ای
در نیاید هیچگه دنیا بچشم تنگ من
کام دنیا چیست کز ناکامیش باشد هراس
آخر این رنگ حنا گو رفته باش از چنگ من
شیشه خود را که می آرد بسنگ ما زند
کس بجنگ من نمی آید کلیم از ننگ من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات پیچیده شاعر در مورد فقر، ناتوانی و نارضایتی از دنیا میپردازد. شاعر اعتراف میکند که هرچقدر هم دچار تنگی و حقارت باشد، این وضعیت ناشی از شرایط محیطی و اجتماعی است و او هیچ کاره است. با این حال، او از نداشتنها، غمها و رنگهای مختلف زندگی خود رنج نمیبرد و درگیر آنها نمیشود. او به طرز خاصی به ناپایداری زندگی و ترس از ناکامیها اشاره میکند و در نهایت، بر تنهایی و ننگ خویش تأکید دارد که هیچکس در مواجهه با او و مشکلاتش وارد عمل نمیشود.