غزل شمارهٔ ۵۰۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سفر نیکوست اما نه زکوی دلستان رفتن
بسان شمع هم در بزم باید از میان رفتن
نقاب غنچه بگشاده، می و معشوق آماده
عجب گر زنده رود اکنون تواند زاصفهان رفتن
زجوش گل نگنجید آشیان من، زهی طالع
که در فصل چنین می بایدم از گلستان رفتن
نه تاراج خزانی بود و نه آسیب خار اینجا
بجز آوارگی باعث چه بود از آشیان رفتن
دل و جان، صبر و طاقت جمله می مانند و می باید
ره خونخوار هجران ترا با کاروان رفتن
تو خود رفتی کلیم، اما گران مژگان برگشته
ترا تکلیف برگشتن کند، کی می توان رفتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی سفر و رفتن به دلخواه و عشق را بررسی میکند. او میگوید که سفر نیکوست، اما اگر از مکان محبوب و دلخواه برود، مانند شمعی است که در مجالس میسوزد و از بین میرود. با اشاره به شراب و معشوق، از حیات و زندگی سخن میگوید و تأکید میکند که در این فصل زیبا نباید از گلستان دور شد. شاعر همچنین به دشواریهای دلتنگی و هجرت اشاره کرده و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از دنیای دلخواهش جدا کند. در نهایت، به احساسات خود و سختیهای ناشی از جدایی اشاره میکند و بیان میکند که اگرچه به سفر رفته، دلتنگی و غم در دلش باقی مانده است.