غزل شمارهٔ ۵۱۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز میخارد کفم خواهم دگر بر سر زدن
این بود از ما بدام عشق بال و پر زدن
در حق آن قامت دلکش وصیت کرده است
وقت رفتن شمع رعنائی و گل بر سر زدن
از غم آندل که گم شد می زنم بر سینه سنگ
چون درین غمخانه کس نبود چه حاصل در زدن
گرچه میگویند نیکوئی کن و بفکن در آب
حیف باشد خاکپایش را بچشم تر زدن
کم خریداری برای ما هنر باشد نه عیب
کی توان بهر کسادی طعنه بر گوهر زدن
دعوی فهمیدگی دارد گواهان، زان یکیست
نزد مردم لاف از فهمیدگی کمتر زدن
ایکه دلگیر از حیاتی یاد از پروانه گیر
از ملال زندگانی سینه بر خنجر زدن
رنج و راحت را تلافی از عقب چون می رسد
خار غم در پا شکستن به که گل بر سر زدن
دستهایم چون فلاخن هر دو بی سرپنجه شد
از تأسف تا بکی بتوان بیکدیگر زدن
آنکه حرف از بیم بدنامی نزد با ما کلیم
نیکنامی باشدش با مدعی ساغر زدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد عشق، غم و زندگی میپردازد. شاعر از داغ عشق و درد ناشی از جدایی مینالد و با بیان تصاویر زیبا، نظیر شمع و گل، احساسات خود را به تصویر میکشد. او به تعارضات زندگی و نیکویی و بدی اشاره میکند و میگوید که در موقعیتهای سخت و غمانگیز، نباید از احساسات خود دست برداشت. همچنین، به این نکته میپردازد که در زندگی همواره باید با رنج و راحتی روبرو شویم و شیرینی و تلخی را تجربه کنیم. در نهایت، شاعر بر این باور است که نیکنامی و شجاعت در مواجهه با مشکلات و عدم ترس از بدنامی، باید همواره مدنظر باشد.