غزل شمارهٔ ۵۳۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
غنچه یکی ز جمله خونین دلان تو
رفته فرو بخویش بفکر دهان تو
از بهر کشتن دو جهان آن کمر بس است
شمشیر احتیاج ندارد میان تو
هر جا که فتنه ایست در ابروت جا گرفت
بیش از دو خانه گرچه ندارد کمان تو
بدنام بیوفائیم از بسکه می کنم
با سیل اشک خود سفر از آستان تو
بدنام خواندم همه کس بیگمان بد است
نامی که نگذرد بغلط بر زبان تو
باری ز دستبوس مکن منع ما اگر
تنگست جای بوسه بکنج دهان تو
بر چرخ این هلال نباشد که دست حسن
آویخته بطاق بلندی کمان تو
می را نهفته خوردم و مستی نهان نماند
رسوای عالمم ز نگاه نهان تو
از ناله ات کلیم چه حاصل که چون جرس
فریادرس بهم نرساند فغان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غنچه از دلهای خونین تو، در فکر توست. برای کشتن دو جهان، وجود تو کافی است و نیاز به شمشیر نیست. در هر فتنهای، ابرویت حضور دارد و هر چند دو خانه بیشتر ندارد، کمان تو تأثیرگذار است. به خاطر اشکهایم بدنام شدهام و سفرم را از آستان تو آغاز کردهام. همه را بدنام میدانم چون نامت بر زبانها نمیافتد. اگر دست نیاز به بوسه داریم، پس ممانعت نکن. بر این هلال، دست حسن آویخته است و میدانیم که مستی نهان نمیماند. فریادهایم بینتیجه است چون نالهام به جایی نمیرسد.