غزل شمارهٔ ۵۳۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هیچت خطر از دیده گریان نرسیده
چون شمع سرشکت بگریبان نرسیده
از بسکه جهانی سر پابوس تو دارند
نوبت بسر زلف پریشان نرسیده
تا آتش شوقی نبود خوش نتوان زیست
بی شعله سر شمع بسامان نرسیده
از کوتهی خلعت آسایش گیتی است
گر زانکه مرا پای بدامان نرسیده
تا عشق بود کم نشود تیرگی بخت
شب پیشتر از شمع بپایان نرسیده
دل را خبری نیست که در دیده چه شورست
دیوانه بهنگامه طفلان نرسیده
از طالع دون بود کلیم آنچه کشیدی
هنگام ستمکاری دوران نرسیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دلتنگی خود میپردازد. او میگوید که خطرها و مشکلات از چشمان اشکآلود او دور ماندهاند و از شمعی که سرشک دارد، خبری نیست. او اشاره میکند که جهان به پای معشوقش افتاده و نوبت به زلفهای پریشان او نرسیده است. شاعر بیان میکند که بدون شوق و عشق نمیتوان خوش زندگی کرد و بیخبر از حال دل، دیوانگی او مانند کودکان است. همچنین، تلویحاً از سرنوشت بد خود و ستمگریهای زمانه گلایه میکند و این که هنوز فرصتی برای تسکین و آسایش نداشته است. در نهایت، او به تاریکی بخت و تأثیر عشق بر آن اشاره میکند.