غزل شمارهٔ ۵۳۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
صبح نگرددت سفید پیش بناگوش تو
کز سر طاقت گذشت آب در گوش تو
گرچه زتمکین حسن، کم سخن افتاده ای
بوسه فغان می کند در لب خاموش تو
بسکه ز رشک کمر تاب خورد طره ات
چون بمیانت رسد بگذرد از دوش تو
ایمنی از خلق برد آن مژه جنگجو
باشد ازو در هراس زلف زره پوش تو
خنده بدریا زند اشک ز دامان من
ناز بسنبل کند زلف در آغوش تو
کینه من پس چرا هیچ ز یادت نرفت
گشته اگر نامم از ننگ فراموش تو
موعظه ها را کلیم باشد اگر این اثر
پنبه غفلت دری است در صدف گوش تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و تاثیرات گوناگون آن بر شاعر میپردازد. شاعر در ابتدای شعر به سفیدی صبح و حس زیباییاش اشاره میکند و سپس به احساساتی که از زیبایی معشوقش در او ایجاد میشود، میپردازد. او به تنگناهایی که معشوقش به او میدهد و حالتهای متفاوتی که از عشق و دلتنگی در او ایجاد شده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که یاد معشوق هرگز از ذهن او پاک نمیشود و حتی با وجود تلاشهایی که در فراموشی انجام میدهد، نخواهد توانست آن را فراموش کند.