غزل شمارهٔ ۵۴۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده
تو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده
لبت بروی کسی وا نمی شود به تبسم
نمک فروش باین نخوت و غرور که دیده
چنانکه سایه ز پرواز مرغ می رود از جا
مرا ربوده ز جا از رخم چو رنگ پریده
اگر زدرد اسیران خویشتن نشد آگه
چراست زلف ترا پیچ و تاب مار گزیده
کسیکه دیدن دردی است روشنائی چشمش
زمیل خار مغیلان بدیده سرمه کشیده
زدرس و بحث چو کیفیتی نیافت بجا بود
کتاب داده اگر شیخ شهر و باده خریده
ز کنجکاوی مژگان بچشم تو خوانم
کسی بغور سخن در جهان چو ما نرسیده
باین طریق خرد آزموده تیغ زبان را
که ربط محکم خود راز گفتگوی بریده
کلیم ناله ما کی رسد بگوش غرورش
کسیکه زاری دلها ز زلف خود نشنیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که عشقش از معشوق جدا نشده و حتی در سختیهای زندگی، او را فراموش نکرده است. معشوق، با غرور و بیتفاوتی به او پاسخ میدهد و شاعر از این بیاعتنایی رنج میبرد. او به تمثیلهایی مانند پرواز مرغ و پیچ و تاب زلف معشوق اشاره میکند و احساس میکند که در این رابطه، دردی عمیق دارد. شاعر همچنین به سختیهای یادگیری و جستجوی حقیقت در زندگی اشاره دارد و به نظر میرسد که در نهایت، فریادهایش هم به گوش معشوق نمیرسد. در کل، شعر بیانگر درد، عشق و ناامیدی است.