غزل شمارهٔ ۵۴۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تا کی خورم غم دل با نیم جان خسته
دست شکسته بندم بر گردن شکسته
جمعیت حواسم ناید بحال اول
گمگشته دانه ای چند از سبحه گسسته
یکدسته کرده دوران گلهای نه چمن را
وز آن زه گریبان بر دسته رشته بسته
اهل جهان نشانشان یکرنگ آشکارست
گرد نفاق دلها بر چهره ها نشسته
مشکل ز تن برآید جان علایق آسود
چسبیده بر غلافست شمشیر زنگ بسته
دارم دلی که هرگز نشکسته خاطریرا
بیمار گشته از غم، پرهیز اگر شکسته
در دامگاه عشقت جانکاه صید و صیاد
مرغ پریده از دام تیر ز صید جسته
اشکت کلیم نگذاشت در نامه ها سیاهی
بهر که می فرستی مکتوبهای شسته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم دل صحبت میکند و به وضعیت خسته و شکستهاش اشاره دارد. او از جمعیت و محفلهایی که دیگر حواسش به آنها نیست، میگوید و احساس گمشدگی میکند. زندگی او پر از ناامیدی و دروغ است و بر دشواریهایش تأکید میکند. او توصیف میکند که چطور رابطهاش با عشق، او را به حالتی صید و صیاد میکشاند و در نهایت، از غمهایش مینالد و به این فکر میکند که چگونه همچنان نامههایی را با احساسی پاک و بدون غم به دوستش بفرستد.