غزل شمارهٔ ۵۷۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی بعشق رخت کار شمع سربازی
زنسبت قد تو سرو در سرافرازی
زگریه باخته ام دیده را همین باشد
بنزد دیده وران معنی نظر بازی
چنین بخاک گر افتاده ام ز پستی نیست
که ریخت بال و پرم از بلند پروازی
بسان شعله شمعست الفت من و تو
بمن یکی شده ای لیک در نمی سازی
غبار من بره دوستی نشسته چنان
که برنخیزد اگر رخش کین برو تازی
بدستگیری واماندگان چنان خو کن
که نقش پا را هم بر زمین نیندازی
کلیم پیر شدی تا بکی چو طفل سرشک
ز تیغ خوبان در خاک و خون کنی بازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد. شاعر از عشق خود به معشوقی چون شمع صحبت میکند و او را با سروی بلند و پر از سرافرازی میسازد. این عشق او را به حالتی از اشک و اندوه دچار کرده و نشان میدهد که عاشق با وجود پستی و حقارتش، هنوز هم به عشق خود افتخار میکند. او به شباهت عشقشان به شعله شمع اشاره میکند و بیان میکند که این عشق تنها در قلب او وجود دارد، اما به راحتی با آن نمیتواند ارتباط برقرار کند. شاعر همچنین به دوستی و حمایت از دیگران اهمیت میدهد و از کسانی که در مشکل هستند، میخواهد تا دستگیری و یاری کنند. نهایتاً، شاعر به تجربه و پختگی خود در عشق اشاره میکند و از درد و رنج ناشی از زیبایی معشوق سخن میگوید.