نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک را

شسته‌ام از آتش خود کینهٔ خاشاک را

حرز مینا هست از بدگردیِ گردون چه باک

در بغل داریم سنگ شیشهٔ افلاک را

آسمان کودن‌پرست و ما همه فطرت‌بلند

چون توان خس‌پوش کردن شعلهٔ ادراک را؟

تا رواج شانه را آیینه در زلف تو دید

می‌کند در رنگ پنهان سینهٔ بی‌چاک را

در ره سرکش سواری دست و پایی می‌زنیم

کز حرم آورده صید لایق فتراک را

در گلستانی که زلف سنبلش آشفته نیست

پیچ و تاب خاطرم پیچیده دست تاک را

انتخابی کرده‌ام از گرم و سرد روزگار

اشک گرم خویش و آب چشمهٔ درناک را

اشک و آه من به این عالم کلیم آورده‌اند

آتش بی‌دود را، سیلاب بی‌خاشاک را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و تجربیات انسانی می‌پردازد. شاعر از عشق، درد و رنج‌های ناشی از آن سخن می‌گوید و به مسائلی چون ظلمت، کینه و استقامت در برابر مشکلات اشاره می‌کند. او با تصاویری چشماندازهای زیبا و قدرتمند احساسات خود را به تصویر می‌کشد، مانند آتش و اشک، و از تضادهای زندگی چون سرد و گرم، خوشی و غم سخن می‌گوید. در نهایت، او به جستجوی حقیقت و زیبایی‌های پنهان زندگی در میان سختی‌ها و چالش‌ها می‌پردازد.