غزل شمارهٔ ۶۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست
به چشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست
ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود
دلیل راهروان کس درین بیابان نیست
ز بهر تن زرهی نیست به ز نقش حصیر
برای سر سپری بهتر از گریبان نیست
حدیث تلخ از آن لب برون نمیآید
که شور طوفان در طبع آب حیوان نیست
به دور حسن تو گل از نظر چنان افتاد
که چشم رخنهٔ دیوار بر گلستان نیست
ز راه پر خطر عشق زین عجب دارم
که سیل ریگ روانش به فکر طوفان نیست
مرا ز صحبت مینای باده شد روشن
که رازِ هرکه تنکظرف گشت پنهان نیست
ز باد دامن، بر هم خورد محبتشان
میان شعله و شمع اتحاد چندان نیست
یکی است خانهٔ زنجیر و خانهٔ دنیا
درین دو خانه فراغت نصیب مهمان نیست
چگونه پای به دامان عافیت پیچی
کلیم آبلهها گر فراخ دامان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان پیچیدگیها و دردهای عشق میپردازد. او میگوید که درمان درد عاشقانه در طبیعت و زیباییهای ظاهری نیست. درد عاشق در دل عمیقتر از آن است که با دیدن گلها یا زیباییهای دیگر تسکین پیدا کند. او به این نکته اشاره دارد که اگر از جان شهیدان دود بلند نشود، کسی در این راه نمیتواند راهنما باشد. همچنین، شاعر معتقد است که برای حفاظت از سر، چیزی بهتر از گریبان وجود ندارد. در ادامه، او تلخی و سختی عشق را به تصویر میکشد و میگوید که ارتباط عمیق عشق، در دنیای مادی قابل تشخیص نیست. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در این دنیای پر از درد و رنج، راحتی و آرامش برای هیچ مهمانی به دست نمیآید.