غزل شمارهٔ ۶۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است
کلک قضا مداد خط سرنوشت ما
گوئی ز درد آتش سودا گرفته است
این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی است
آهم خبر ز عالم بالا گرفته است
تخم نهال سرد شود دانههای اشک
تا قامتش به چشم دلم جا گرفته است
چیزیکه باز پس طلبند از جهان مگیر
عاقل همین کناره ز دنیا گرفته است
دارم رهی به پیش که انگشت خارها
از من حساب آبلهٔ پا گرفته است
صبحی است عارضت که دل از آب و رنگ آن
سامان اشکریزی شبها گرفته است
زان برق حسن کآفت هر گوشهگیر شد
آتش در آشیانهٔ عنقا گرفته است
غیر از زیان ندیده به راه طلب کلیم
گر زانکه قطره داده و دریا گرفته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ضعف و دردهای خود اشاره میکند و از تاثیرات عشق و آرزوها بر زندگیاش سخن میگوید. او بیان میکند که این ناراحتیها به گونهای او را از پا انداخته و به عصا نیاز دارد. همچنین، سرنوشت و قضا و قدر را همچون مدادی در دست قلمی میبیند که از درد و страش شکل گرفته است. شاعر احساس میکند جز درد چیز دیگری از زندگی نمیتواند برداشت کند و گویای دلتنگی و ناامیدی اوست. در این راستا، او به طبیعت و زیباییهای آن اشاره میکند که واقعاً آبی از بهشت را نشان میدهد. به طور کلی، شعر به تامل در درد عاشقانه و ناامیدی از دنیای بیرون میپردازد.