غزل شمارهٔ ۶۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز ناوکهای بیداد تو پیکان را گرفت
تشنهلب از ابر رحمت آب باران را گرفت
پُردلی کاری نمیسازد ز استیلای عشق
شیر بگریزد دمی کآتش نیستان را گرفت
سهل باشد مملکتگیری به امداد سپاه
نام من تنها تمام اقلیم ایران را گرفت
تا نگاه افکندهای تسخیر شهری کردهای
همچو بوی گل که تا برخاست بستان را گرفت
در کنار آفتاب افتاده دایم تیرهروز
دود آه کیست کان زلف پریشان را گرفت؟
موج ابروی ترا تا دیده از جا رفته است
دیدهٔ من گرچه صد ره راه طوفان را گرفت
چشم ما و دیدهٔ زنجیر را طالع یکی است
خواب اگر لشکر کشد نتواند ایشان را گرفت
کامبخشیهای گردون نیست جز داد و ستد
تا لب نانی عطا فرمود دندان را گرفت
گل به گلشن بسکه از اشکم فراوان شد کلیم
بلبل از گل رخنهٔ دیوار بستان را گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف و احساسات شاعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر از زخم عشق و تأثیر آن بر زندگیاش میگوید و تأکید میکند که این عشق توانسته است بر همه چیز تسلط یابد. او به نوعی احساس یأس و ناکامی را نیز تجربه میکند و از بیعدالتیها سخن میگوید. در نهایت، شاعر با اشاره به زیباییها و تلخیهای عشق، به تضادها و پیوندهای عمیق انسانی اشاره میکند. عشق همچون سیلابی است که روح و زندگی او را تحت تأثیر قرار داده و او را به جایی میکشاند که نمیتواند از آن فرار کند.