غزل شمارهٔ ۷۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یک شهر سنگدل را یک سختجان بس است
جائی که صد خدنگ بود یک نشان بس است
زلفت هزار حلقه کمان را چه میکند؟
گر صید دل مراد بود یک کمان بس است
دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنیم با تو مرا نیم جان بس است
گمراه آنکه پیرو ارباب عادت است
خضر ره تو ماند ازین کاروان بس است
با دهر جنگ، شیشه به سنگ آزمودن است
با روزگار صلح کن، این امتحان بس است
گر نیک بنگریم غبار وجود ما
از بهر چشم بستن این خاکدان بس است
در پیش سرفکندن نرگس اشارهای است
یعنی دگر نظارهٔ این بوستان بس است
بند دگر به پای دلت از وطن منه
بیرون نرفتن از قفس آشیان بس است
خواهد گسیخت رشتهٔ طاقت ز پیچ و تاب
دیگر کلیم آرزوی آن میان بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف یک شهر بیرحم و سختیهای زندگی میپردازد. شاعر بیان میکند که برای تحمل این سختیها، یک فرد قوی و استوار کافی است. اشاره به زیبایی و جذابیت زلف معشوق نیز دارد و میگوید که اگر هدف دل باشد، تنها یک تیر کافی است. همچنین، بر اهمیت انتخاب مسیر درست در زندگی تأکید میکند و گمراهی کسانی که به عادات خود پایبندند را نکوهش میکند. شاعر به این نتیجه میرسد که لازم نیست با زندگی جنگ کرد و بهتر است با روزگار صلح کنیم. در نهایت، بر این نکته تأکید دارد که برای رهایی از قید و بندها، باید توان تحمل را افزایش داد و از وابستگیها کاست.