غزل شمارهٔ ۸۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از من غبار بسکه به دلها نشسته است
بر روی عکس من در آئینه بسته است
اندیشهای ز تیر و کمان شکسته نیست
زآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است
خوار است آنکه تا همه جا همرهی کند
نقش قدم به خاک ازینرو نشسته است
روشندلان فریفتهٔ رنگ و بو نیند
آئینه دل به هیچ جمالی نبسته است
وحشی طبیعتم، گنه از جانب من است
نامم اگر ز خاطر احباب جسته است
بر توسن ارادهٔ خود کس سوار نیست
در دست اختیار عنان گسسته است
کار کلیم بسکه ز عشقت به جان رسید
ناصح به آب دیده ازو دست شسته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از غم و اندوه شاعر است که در قالب استعارههایی از شکستهای عاطفی و روحی خود را بیان میکند. شاعر به غبار نشسته بر دلها و عکسی که در آیینه بسته شده اشاره دارد و از درد شکستن دلش سخن میگوید. او به بیوفایی دیگران و اینکه برخی تنها به ظاهر اهمیت میدهند، انتقاد میکند. شاعر همچنین از احساس ناامیدی و گناهی که به دوش خود میگذارد سخن میگوید و در نهایت به عشق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند، به ویژه ارتباطش با محبوبش که باعث رنج و آلامش شده است.