نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را

آزاده‌ام، نه دام شناسم، نه دانه را

سرمای سرد مهری گل بود در چمن

آتش زدیم خار و خس آشیانه را

کنج قفس به ایمنی او بهشت نیست

بی‌دام دیده‌ایم ازین گوشه دانه را

از حلقه‌های زلف تو داغم که می‌دهند

انگشتر سلیمان انگشت شانه را

تیر مراد من به هدف برنمی‌خورد

در خانهٔ کمان بنهم گر نشانه را

خواهم اگر ز گوشهٔ عزلت برون روم

گم می‌کنم ز نابلدی راه خانه را

در کوی یار سر بنه و خود برو، کلیم

با خود مبر امانت این آستانه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأملات شاعر در مورد زندگی و معانی عمیق آن اشاره دارد. شاعر به انتخاب‌های نیک و بد زمانه خود اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که نه در دام دنیا گرفتار است و نه خود را به دانه‌های زودگذر آن محدود می‌کند. او از سرما و آتش به عنوان نمادهای دوگانگی زندگی یاد می‌کند و می‌گوید که ایمنی و بهشت در قفس وجود ندارد. شاعر از عشق و درد ناشی از آن صحبت می‌کند و همچنین از تلاش‌هایش برای رسیدن به اهدافش یاد می‌کند که همواره با چالش‌هایی مواجه است. در پایان، شاعر به خودآگاهی و کوچ کردن از عزلت می‌پردازد و به سادگی و بی‌پیرایگی در زندگی اشاره می‌کند.