نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت

باریک‌بینی‌ات چو ز پهلوی عینک است

باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت

وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

در راه عشق گریه متاع اثر نداشت

صد بار از کنار من این کاروان گذشت

از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

حب‌الوطن نگر که ز گل چشم بسته‌ایم

نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

یا همتی که از سر عالم توان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود

آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت

در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

بی‌دیده راه گر نتوان رفت پس چرا؟

چشم از جهان چو بستی از او می‌توان گذشت

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم با تو بگویم چه‌سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل از جهان گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

 در این شعر، شاعر به موضوع پیری، عشق و گذر زمان می‌پردازد. او می‌گوید که دوران جوانی به پایان رسیده و حالا بدنش ضعيف شده است. بر او لازم است که از فکر معشوق خوش اندام خود بگذرد و به یاد داشته باشد که زمان هرگز تکرار نمی‌شود. او از غم عشق و تجربه‌هایش در مسیر زندگی یاد می‌کند، اشاره می‌کند که زیبایی محبوبش بر همه چیز تأثیر گذاشته و نشان می‌دهد که تعلق به وطن و عشق به آن یک امر طبیعی است. شاعر به این نکته نیز اشاره می‌کند که زندگی و عدم شهرت بیشتر از دو روز نمی‌پاید و در نهایت، از یک روز صرف بستن دل به محبت دیگران و روز دیگر به ترک این محبت‌ها سخن می‌گوید. در کل، این شعر تأملاتی در خصوص گذر زمان و عشق دارد.