شمارهٔ ۱ - شکوه از ناتوانی اسب کلیم
کلیم / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خدایگانا اسبی که دادهای به کلیم
ز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم
همیشه از عرق خویش کشتی است در آب
شده به یک جا از لنگر رکاب مقیم
برای رفتن هر گام خوش کند ساعت
ز رگ کشیده بر اندام جدول تقویم
ز بس که کاهل طبعش ز راه ترسیده
رمد ز جاده همچون ز مار شخص دهیم
اگر نه اسب مرا دیده است افلاطون
چنین دلیر نگفتی که عالم است قدیم
سکندریخور و گهگیر و بدلجام و حرون
کسی ندارد زین گونه اسب خوش تعلیم
به کون نشست چو سر از سکندری برداشت
به چوب دنگ تو گویی نشسته است کلیم
چه تازیانه که ازو صُنع ایزدی خورده
بدینقدر که سرش کرد بر دمش تقدیم
پل صراط شده گردنش ز باریکی
چو اهل حشر بر او یال مضطرب از بیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف اسبی است که به کلیم (موسا) داده شده است. شاعر به ویژگیهای این اسب اشاره میکند و آن را به ناتوانی و کندی متصف میسازد. اسب به دلیل کاهلی و ترس از جاده نتوانسته به خوبی حرکت کند و احساس میشود که حتی افلاطون نیز از شجاعت و توانایی این اسب آگاهی ندارد. شاعر از باریکی گردن او به عنوان نمادی از دشواریهای مسیر و زندگی انسانها در روز قیامت یاد میکند و به نوعی ابراز میکند که این اسب، با وجود ویژگیهای خاصش، در واقع نماد چالشها و ترسهایی است که انسانها در زندگی با آن مواجه هستند.