شمارهٔ ۲ - تعریف انگشتری کلیم
کلیم / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدستم آمده انگشتری که گردیده
ز درد رشکش عیش دهان خوبان تنگ
ز بس که انگشت از ذوق آن به خود بالید
برون نیاید از دست من به صد نیرنگ
به دست کار حنا میکند ز رنگ نگین
ببین ز پرتو یاقوت پنجه گلرنگ
به دست هرکه چراغی ازین نگین دادند
دگر به راه طلب پا نمیزند بر سنگ
برین خجسته نگین اسم خویش نقش کنم
چو نام خود را خواهم برآورم از ننگ
چو مادری که جگرگوشه کرده باشد گم
همیشه کان به فراقش به سینه کوبد سنگ
همیشه بینی از آن آب و رنگ یاقوتش
روان ز جدول انگشت آب آتش رنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ انگشتری است که شاعر به خاطر زیبایی و نرمی آن به شدت به آن وابسته شده است. انگشتر نماد عیش و محبت است و شاعر از آن به عنوان نمادی از درد و شوق یاد میکند. او با اشاره به اینکه این انگشتر جلوهای از زیبایی و عشق دارد، میگوید که در کنار آن نمیتواند به راحتی خود را از دست بدهد. شاعر تصمیم دارد نام خود را بر روی این نگین حک کند تا از ننگ و بدبختی رهایی یابد، و این احساسش مانند مادری است که فرزند گمشدهاش را با عشق و درد یاد میکند. شاعر با بیانی شاعرانه و تصویری، احساسات عمیق خود را دربارهٔ هنر و زیبایی بیان کرده است.