شمارهٔ ۲۵۴ - ایضا له کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من بی برگ از تو این یک بار
شاخ بی برگ و بار می خواهم
خرد و در هم شکسته بی سببی
دست و پایی هزار می خواهم
زان درختی که در زمستانها
میوه آرد ببار می خواهم
میوۀ آن درخت نار بود
دان که من خود چه نار می خواهم
تا از این لفظ فهم آن نکنی
کز تو دار چنار می خواهم
تخت مرّیخ شاه می جویم
اسب آتش سوار می خواهم
وین هم از غایت خریّ منست
که ز گلزار خار می خواهم
مرکب تند و تیز آتش را
علفی خوشگوار می خواهم
در سرای من ارچه هست عزیز
صلتی سخت خوار می خواهم
تر و خشک آنچه هست در همه حال
خالی از انتظار می خواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و خواستههای درونی خود سخن میگوید. او از بیبرگی و تنهایی خود در عشق میگوید و در عین حال آرزوهایی بزرگ دارد. او به دنبال میوهای طعمدار از درختی است که فقط در زمستان بار میدهد و نارضایتی خود را از نداشتهها و فراقها بیان میکند. شاعر همچنین اظهار تمایل به چیزهای دیگر مانند تخت و اسب آتشین دارد، و در نهایت از حس کمبود و انتظار در زندگی شکایت میکند. او خواستار تغییر و تنوع در زندگیاش است، اما در عین حال از فقدانهایش رنج میبرد.