شمارهٔ ۱۰ - رسوای عشق افسر کرمانی
افسر کرمانی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مرا
قاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا
جان همی کردم فدا در راه آن فرخنده پیک
کز ورودش جانی از نو مستعار آمد مرا
آبرویم رفت گر در عاشقی از کف چه غم
زاشک چشم، آبی ز نو بر روی کار آمد مرا
دور گردون شد ز راز سر به مهرم پرده در
تا که در دل مهر ماهی پرده دار آمد مرا
کاش وصلش هم شدی در طی هجران پایمرد
آن که در هر ورطه عشقش، دستیار آمد مرا
مدعی کش لاف مردی بود و کذب عاشقی
در نبرد عشق او در زینهار آمد مرا
خوشه زلفش که دارم دانه های اشک از آن
ز آن همی بر خرمن هستی شرار آمد مرا
رشته مهرش دهد پیوند کالای روان
خود جدا از یکدگر، گر پود و تار آمد مرا
گر شدم رسوای عشق آخر شدم مقبول دوست
حبذا رسوائیی کو اعتبار آمد مرا
دانی افسر ناهنرمندان چرا عیبم کنند،
کاندر این دوران، هنرمندی شعار آمد مرا
مردمی آموختم تا پا بیفشردم به عشق
پخته گشتم تا که در آتش قرار آمد مرا
خوشه زلفش که دامانم از او پر دانه هاست
وه که ز او هر دم به خرمن صد شرار آمد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و احساساتش نسبت به یار میپردازد. او از آمدن قاصدی خوشخبر از کوی محبوبش سخن میگوید و تحت تأثیر این خبر، جانش را فدای عشق میکند. شاعر ابراز میکند که در عشق اگرچه آبرویش رفت، ولی اشکهایش هم نشان از عشق و جدایی دارد. همچنین، او به رازهای عاشقانهاش اشاره میکند و در حسرت وصل یار در دوران هجران به سر میبرد. شاعر در نهایت از ارزش عشق و جدایی میگوید و میپذیرد که رسوایی عشق برای او مقبول است و این احساسات را به عنوان نمادی از هنرمندی و پختگی در عشق میبیند. او به زلف معشوقش و تأثیر آن بر زندگیاش پرداخته و از آتش عشق یاد میکند.