نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۳ - مطلع دوم خاقانی

خاقانی شروانی / قصاید / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

از همه عالم شده‌ام بر کران

بسته به سودای تو جان بر میان

جان نه و چون سایه به تو زنده‌ام

با تو و صد ساله ره اندر میان

از تب هجران تو ناخن کبود

پیش تو انگشت زنان کالامان

آن نه ز گریه است که چشمم به قصد

هست گهر ریز به سوی دهان

لیک زبانم چو حدیثت کند

دیده نثار آرد بهر زبان

وصل تو بی‌هجر توان دید؟ نی

گوشت جدا کی شود از استخوان

چون کنم افغان که ز تف جگر

سوخته شد در دهن من فغان

در بصرم سفته شده است آفتاب

ز آنکه مرا دیده شد الماس دان

دود دلم گر به فلک برشود

هفت فلک هشت شود در زمان

بیعگه غم دل خاقانی است

زان کشد اندوه در او کاروان

وین رمقی کز رقمش مانده است

از ظل خورشید سپهر آستان

مشتری عصمت و خورشید دین

صدر ازل قدر ابد قهرمان

نایب سلطان هدی، احمشاد

کوست در اقلیم کرم کامران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر از حالت‌های درونی خود، از جمله شوق و اندوه ناشی از فاصله با معشوق، سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که بی‌تو زنده نیست و تنها به سایه‌ای از خود بدل شده است. دلتنگی او باعث شده که چشمانش پر از اشک شود و حتی زبانش نتواند حقیقت دل‌تنگی‌اش را بیان کند. شاعر به عمق ارتباط خود با معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که جدایی از او همانند جدایی گوشت از استخوان است. در نهایت، او از غم و اندوه عمیقش می‌نویسد و به مقام بلندی که معشوق دارد، اشاره می‌کند.