نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۳ - در هجو رشید وطواط خاقانی

خاقانی شروانی / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای بلخیَک سَقَط چه فرستی به شهر ما

چندین سُقاطهٔ هوس افزای عقل کاه

آئی چو سیر کوبهٔ رازی به بانگ و نیست

جز بر دو گوپیازهٔ بلخیت دستگاه

دیگ هوس مپز که چو خوان مسیح هست

کس گوپیازهٔ تو نیارد به خوان شاه

بَد نثری و رسائل من دیده چند وقت

کژ نظمی و قصائد من خوانده چندگاه

زرنیخ زرد و نیل کبود تو را ببرد

گوگرد سرخ و مشک سیاه من آب و جاه

آری در آن دکان که مسیح است رنگرز

زرنیخ و نیل را نتوان داشت پیش گاه

سحر زبان سامری آسای من بخوان

وحی ضمیر موسوی اعجاز من بخواه

عقدی ببند ازین گهر آفتاب کان

دُرّی بدزد ازین صدف آسمان شناه

موی تو چون لعاب گوزنان شده سپید

دیوانت همچو چشم غزالان شده سیاه

باری ازین سپید و سیاه اعتبار گیر

یا در سیه سپید شب و روز کن نگاه

پس ...س نه‌ای و گرچه چو ...ر کلاه‌دار

کز دست جهل تو به در ...ن نهم کلاه

خاقانی و حقایق طبع تو و مجاز

اینجا مسیح و طوبی و آنجا خر و گیاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به طعنه و کنایه به ورود فردی از بلخ به شهرش اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که توجهش را به مسائلی فراتر از تمایلات دنیوی معطوف کند. او به تمایز میان هنر واقعی و سطحی‌نگری اشاره می‌کند و از عدم پذیرش ارزش واقعی در دنیای مادی سخن می‌گوید. همچنین به زیبایی‌ها و ناپایداری‌های زندگی و هنر پرداخته و این نکته را یادآور می‌شود که باید به عمق و حقیقت بپردازیم، نه به ظاهر و زرق و برق. شعر با نگاهی انتقادی به وضعیت فرهنگی و هنری جامعه و جهل و نادانی افراد پایان می‌یابد.