شمارهٔ ۳۳۵ - در حماسه و مدح خود خاقانی
خاقانی شروانی / قطعات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
شاعر مُفلِق منم، خوان معانی مراست
ریزه خور خوان من عنصری و رودکی
زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی
گشته چو مال کریم حرص من از اندکی
قالت من نیمروز، حالت من نیمشب
تیغ کشد هندوی تیر زند ناوکی
در بر این پیرزن هیچ جوان مرد نیست
خلق همه کودکند من نکنم کودکی
بلبل خُردم که خورد بس کُنَدَم کرمکی
کرمِ قَزَم در هنر زان نکنم کرمکی
بوم چنان سربزرگ از همه مرغان کم است
وز همه باز است بیش با همه سر کوچکی
تا کی گوئی چو گل دارم یاقوت و زر
من چو صبا بگذرم تا تو چو گل بترکی
عذر نهم گر نهای خوش سخن و راستبین
حنظل و آنگه خوشی؟ احول و آنگه یکی؟
بخت کیان مانک است سعد فلک مانکی است
من ز پی فال سعد مانکیم مانکی
اینت علی رایتی قاتل هر خارجی
وینت قباد آیتی قامع هر مزدکی
جعفر صادق به قول جعفر برمک به جود
با هنر هاشمی با کرم برمکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر خود را به عنوان مفسر معانی معرفی میکند و از بزرگان ادب فارسی مانند عنصری و رودکی یاد میکند. او به تازگی و زنده بودن خود افتخار میکند و به حرص و نیازش اشاره دارد. نسبت به جوانان انتقاد میکند و خود را از نادانی دور میداند. او به بلبل خرد و به کمبودهای حیوانات اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که خود را از سایر پرندگان متمایز میسازد. در ادامه به گذر عمر و ارزشهای مادی همچون یاقوت و زر اشاره میکند و میگوید که از دنیا عبور میکند بیآنکه به ظواهر آن دلبسته شود. شاعر در نهایت به مفاهیم تقدیر و سعادت میپردازد و از شخصیتهایی چون جعفر صادق و برمک یاد میکند که با هنر و کرمشان شناخته میشوند.