قطعه شماره ۱۸ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / قطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای گشته من فگار بی تو
نومید ز زندگانی خویش
زارم چو کشی به درد هجران
می ترس از نوجوانی خویش
تا چند فراشم گذاری
یاد آر ز مهربانی خویش
تا بی تو نزیستم، نکردم
اقرار به سخت جانی خویش
خود گوی که با که گویم آخر؟
شرح الم نهانی خویش
باز آی که بهر تو گذشتم
از مطلب دو جهانی خویش
تا چرخ تو را ز من بریده است
شاد است به نکته دانی خویش
یعقوب به کنج غم گرفتار
یوسف به جهان ستانی خویش
جانا به سعادتی که داری
رحم آر به یار جانی خویش
دریاب که بی تو گشت خالد
بیزار ز زندگانی خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنج جدایی و فقدان محبوب خود سخن میگوید. او احساس ناامیدی و فراق دارد و به یاد مهربانیهای گذشته میافتد. به تصویر یعقوب و یوسف اشاره میکند و نشان میدهد که غم جداییاش او را به تنگنا انداخته است. در نهایت از محبوب خود میخواهد که به او رحم کند و درد ناشی از دوری را درک کند، زیرا زندگی بدون او برایش دشوار و بیمعنا شده است.