نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۳ - حکایت خیام

خیام نیشابوری / نوروزنامه

گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین در‌نشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمی‌دانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

یزدجرد شهریار روزی در دکان باغ نشسته بود که تیر کوچکی به انگشتری‌اش برخورده و نگین آن را می‌شکند. تیر از کجا آمده بود مشخص نشد و هر چه جستجو کردند، نتوانستند منبع آن را پیدا کنند. یزدجرد از این حادثه ناراحت و نگران شد و به دانایان و نزدیکانش درباره‌ی معنا و نشانه‌ی این اتفاق پرسید، اما هیچ‌کس نتوانست توضیحی بدهد. پس از مدتی، به طور مشخص دریافته شد که این حادثه نشانه‌ای از مرگ یکی از اعضای خاندان او در آینده نزدیک است.