نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آنجاست دل من و هم آنجاست

کان کج کله بلند بالاست

خوابش دیدیم دوش و مستیم

کان خواب هنوز در سر ماست

آهسته رو، ای صبا، بدان بام

کان مست شبانه من آنجاست

رحمی نکند بر این دل پیر

یاری که چو بخت خویش برناست

از دوزخ، اگر نشان بپرسند

من گویم خوابگاه تنهاست

می کش که به هر چهار مذهب

خونم هدرست و خانه یغماست

گفتند دلت خوش است، آری

در گونه روی بنده پیداست

خون می کنی و خبر نداری

بیچاره کسی که ناشکیباست

خسرو، جان ده که اندرین راه

کاری به سخن نمی شود راست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حسرت است. شاعر دل خود را در جایی می‌بیند که محبوبش قرار دارد. او شب گذشته را در خواب دیده و هنوز اثر آن خواب در ذهنش باقی مانده است. شاعر از نسیم صبا می‌خواهد به سوی محبوب برود و از دل پر درد خود می‌گوید. او به یاری‌ای نیاز دارد که جوان و شاداب باشد، زیرا دل پیر او به هیچ رحمی نیاز ندارد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که اگر نشانی از عذاب دوزخ بخواهند، تنها به خوابگاهی که به عشقش تعلق دارد اشاره می‌کند. او در نهایت به درد و رنج خود از عشق می‌پردازد و از حالش می‌گوید که در ظاهر شاد و دل خوش به نظر می‌رسد، اما در باطن گرفتار غم و خشمی پنهان است.